|
نگاره های خاک خورده احساسم را گرد گيری می کردم که به قلب شکسته
و نا شناسی برخوردم ٬
پرسيدم کيستی ؟؟؟
گفت: تو مرا نمی شناسی اما من عمری است در قلب توام .
گفتم :مگر می شود تو جزيی از وجودم باشی و من تو را نديده باشم ؟؟
گفت: گاهی مرا تا آخر عمرت هم نمی بينی !!! تو خيلی خوش اقبال بوده ای که
مرا اکنون يافتی ....
گفتم: چرا شکسته ای ؟؟
سکوت کرد . نگاهش پر از معنا بود ... فرياد می زد غريبه ای !!!
گفتم: تو مهمان نا خوانده ای هستی که من موعد آمدنت را نمی دانم .
گفت: اشتباه نکن! من تو را دعوت کردم ٬ تو مهمان منی .
گفتم: نمی شناسمت .
گفت :نشناختی ٬ نمی شناسی و نخواهی شناخت !!!...
گفتم: نامت چيست ؟بگو شايد تو را بخاطر آورم .
گفت: تو فراموشکار تر از آنی که مرا بياد بياوری . نگاه حکيمانه اش دلم را آزرد
گفتم: چيزی بگو ٬ نشانی بده شايد تو را بخاطر آورم .
گفت : اين ترکهای دلخراش و اين من شکسته را می بينی ؟؟ کار توست !!
آنگاه که فراموشم می کردی .
فرياد زدم بگو کيستی جانم به لب آمد ....
گفت: فرزند غريبم مرا نشناختی ؟؟
اشکم سرازير شد ٬ بغض گلويم را گرفت . از صدای ناله ام زخم هايش تازه ترشد !
گفت: حالا که گريستی پرده ها را کنار می زنم تا مرا بهتر ببينی ...
من
خدا
هستم!!!!!!!!!!...
|