Hacker
کاربران گرامی برای ارایه
خدمات بیشتر و بهتر به این
وبلاگ مراجعه کنید:
------------www.REZA-AB.blogfa.com------------
شب هنوز هم گونه هایم را می خراشد و آرزوهایم را می بلعد...
کاربران گرامی برای ارایه
خدمات بیشتر و بهتر به این
وبلاگ مراجعه کنید:
------------www.REZA-AB.blogfa.com------------
مبارک باشه
انشاالله ۱۰۰ ساله شی
نه ۱۲۰ ساله شی
نه نه ۱۲۰ سال کمه همیشه زنده باشی![]()
خدایی ببین جو گرفتمااااا
از همین جا از دوستای گلم که تولدمو تبریک گفتن و به یادم بودن
تشکر میکنم![]()
دوستای گلم(آبجی ساغرم
آرزوی عزیزم
علیه جان
عمو رضای مهربونم
شادن گلم
نگار خانمی
فاطمه بهترین دوستم
محبوبه ی نازنینم
فرشته ی دوست داشتنی
ننه نجمه
وحیده جانم و ....)
دوستای گلم شاید اسمی از قلم افتاد شما به بزرگی خودتون ببخشید![]()
به مناسبت تولدم قالب عوض کردم نظر بدین بگین این خوبه یا همون قبلیه؟؟؟
شب شده بود،اما حسنك به خانه نيامده بود،حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد،او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تيشرت هاي تنگ به تن مي كند
او هر روز به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند، موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست،چون او به موهاي خود گلد مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد،كبري گفت كه تصميم بزرگي گرفته است ؛ كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند،چون او با پترس چت مي كرد.
پترس هميشه پاي كامپيوترش نشسته و چت مي كند،روزي پترس ديد كه سد سوراخ شده،اما انگشت او درد مي كرد؛چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند،و از اين رو در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود،اما كوه روي ريل ريزش كرده بود.
ريز علي ديد كه كوه ريزش كرده،اما حوصله نداشت.ريز علي چراغ قوه داشت اما حوصله ي درد سر نداشت.ريز علي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را دراورد.
قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد.كبري و مسافران قطار مردند.اما ريز علي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود.الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريز علي مهمان ناخوانده ندارد.او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او اصلا حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد.او آخرين باري كه گوشت قرمز خريد ،چوپان دروغ گو به او گوشت خر فروخت.اما او از چوپان دروغ گو گله ندارد.
چون دنياي ما خيلي چوپان دروغ گو دارد....
به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد......
" نوشته های دکتر انوشه ی عزیز"
در زمان هاى بسيار قديم وقتى هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها همه جا شناور بودند .آنها از بي کاري خسته و کسل شده بودند . روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند . خسته تر و کسل تر از هميشه . ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت : بياييد يک بازي بکنيم ، مثلاً قايم باشک !همه از پيشنهاد او شاد شدند . ديوانگي فوراً فرياد زد: من چشم مي گذارم . از آنجايي که هيچکس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد ، همه قبول کردند او چشم بگذارد . ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمانش را بست و شروع به شمردن کرد : 1 ، 2 ، 3
لطافت خود را بر شاخ ماه آويزان کرد...، خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان شد...،اصالت در ميان ابرها پنهان شد...، هوس به مرکز زمين رفت...،طمع در داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد...، ديوانگي مشغول شمردن بود : 79 ، 80 . همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد... جاي تعجب هم نيست همه ما مي دانيم که پنهان کردن عشق مشکل است.در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد : 95 ، 96،97هنگامي که ديوانگي به 100 رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل سرخ پنهان شد... ديوانگي فرياد زد: دارم مي آيم !!!لطافت آويزان بود ، دروغ ته چاه ، هوس در مرکز زمين ،يکي يکي را پيدا کرد به جز عشق او اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود زيرا تنبلي ، تنبليش آمده بود پنهان شود . لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود . از يافتن عشق نااميد شده بود.حسادت در گوشش زمزمه کرد که تو فقط بايد عشق پيدا کني واو پشت بوته گل رز است !
ديوانگي شاخه ي چنگک مانندي را از درخت کند و با شدت زياد و هيجان زيادي آن را در بوته فرو کرد دوباره، دوباره... تا با صداي ناله اي متوقف شد . عشق از پشت بوته بيرون آمد با دست هايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشت هايش قطرات خون بيرون مي زد ... شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند ... او نمي توانست جايي را ببيند...او کور شده بود ...ديوانگي گفت: من چه کردم؟!!! چه کردم؟؟!!!...چگونه مي توانم تو را درمان کنم؟عشق گفت: تو نمي تواني مرا درمان کني اگر مي خواهي کاري انجام دهی راهنماي من شو ...
و از آن روز است که عشق کور است و ديوانگي همواره همراه او ...
يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود وآبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود . سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود، زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کارمي کرد
تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود ... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟ شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم. مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير وشکرم ، گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟... روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند .زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا"به ما چه شبيه چي شده بود ) . خلاصه ...صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد.سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلو روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته: گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته :بيجا مي كني پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن . سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درك کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم . سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يه دونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا: اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !! ،سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ببين به دردت مي خوره؟ فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا . بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي . فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بود و داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد وبه مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند.
ديدي هر وقت به صدف نگاه كني و بياريش كنار گوشت
صداي دريا رو مي توني بشنوي؟ مهم نيست كجا باشي
و چقدر از دريا دور شده باشي ...
صدف هميشه تو خودش دريا رو داره .
صدف دريا رو حفظه .
صدف با دريا آشناست .
كافيه دستتو بزاري روي قلبتو چشماتو ببندي و بياريشكنار گوشت
و بهش گوش بدي... گوش كن...
اون هيچي نمي گه ولي تو ميشنوي
همه چيز رو ميشنوي...
چشماتو ببند...
حالا دستتو بزار روي قلبت...
حس مي كني...
اين صداي قلبيه كه قلب من دوستش داره
. اين قشنگترين صداي زندگي منه.
اين صدا مال قلبيه
و اين قلب مال آدميه كه قلب من هر وقت اونو مي بينه
حتي از دور ... تند تند مي زنه... ![]()
پ.ن:برام دعا کنین
دارم میمیرم![]()
![]()
نگاره های خاک خورده احساسم را گرد گيری می کردم که به قلب شکسته
و نا شناسی برخوردم ٬
پرسيدم کيستی ؟؟؟
گفت: تو مرا نمی شناسی اما من عمری است در قلب توام .
گفتم :مگر می شود تو جزيی از وجودم باشی و من تو را نديده باشم ؟؟
گفت: گاهی مرا تا آخر عمرت هم نمی بينی !!! تو خيلی خوش اقبال بوده ای که
مرا اکنون يافتی ....
گفتم: چرا شکسته ای ؟؟
سکوت کرد . نگاهش پر از معنا بود ... فرياد می زد غريبه ای !!!
گفتم: تو مهمان نا خوانده ای هستی که من موعد آمدنت را نمی دانم .
گفت: اشتباه نکن! من تو را دعوت کردم ٬ تو مهمان منی .
گفتم: نمی شناسمت .
گفت :نشناختی ٬ نمی شناسی و نخواهی شناخت !!!...
گفتم: نامت چيست ؟بگو شايد تو را بخاطر آورم .
گفت: تو فراموشکار تر از آنی که مرا بياد بياوری . نگاه حکيمانه اش دلم را آزرد
گفتم: چيزی بگو ٬ نشانی بده شايد تو را بخاطر آورم .
گفت : اين ترکهای دلخراش و اين من شکسته را می بينی ؟؟ کار توست !!
آنگاه که فراموشم می کردی .
فرياد زدم بگو کيستی جانم به لب آمد ....
گفت: فرزند غريبم مرا نشناختی ؟؟
اشکم سرازير شد ٬ بغض گلويم را گرفت . از صدای ناله ام زخم هايش تازه ترشد !
گفت: حالا که گريستی پرده ها را کنار می زنم تا مرا بهتر ببينی ...
من
خدا
هستم!!!!!!!!!!...
ميدانم زندگی چيست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من
سکوت را شکسته ام۰
اگر زندگی خروش جويبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشيده ام
اما اين نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت
که چگونه اشک بريزم
اما اشکانم به من نياموخت که چگونه زندگی کنم .............
پ.ن:من ميدونم زندگي چيه، شما ميدونين؟؟![]()
و من مي ميرم…
آرام آرام
آنقدر آرام كه مرگ تك تك سلول هايم را
درك مي كنم
مرگ من نزديك است
مرگ من دير زماني است
پشت در انتظار مي كشد
مرگ من
مرا مي خواند و من
بي صدا در پي اويم
مرگ من زيباست به زيبايي اولين
گريه نوزاد
مرگ من پايان من نيست
مرا انديشه اي دگر در راه است…